محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
269
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« * ( يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَه أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَه إِنَّا نَراكَ من الْمُحْسِنِينَ 12 : 78 ) * [ 1 ] . » يعنى : گفتند اى پادشاه او را پدرى پير فرتوت است يكى از ما را به جاى او بگير كه ما ترا از نيكوكاران مىبينيم . و چون برادران يوسف از پذيرفتن در خواست خويش نوميد شدند بگوشه اى رفتند كه كس جز خودشان با آنها نبود و بزرگشان كه روبيل و به قولى شمعون بود گفت : « مگر نميدانيد كه پدرتان از شما به سوگند پيمان گرفته كه بنيامين برادرمان را ببريم مگر آنكه قدرت نداشته باشيم و بيش از يك بار دربارهء يوسف تقصير كرديد . » خدا عز و جل به حكايت گفتار او فرمايد : « * ( فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ الله لِي وَهُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ . ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ وَسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَالْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَإِنَّا لَصادِقُونَ قال بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى الله أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّه هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ . وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقال يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناه من الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ 12 : 80 - 84 ) * [ 2 ] . يعنى : هرگز از اين سرزمين بيرون نشوم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا براى من داورى كند كه او بهترين داوران است . نزد پدرمان باز رويد و بگوييد اى پدر پسرت دزدى كرد و ما جز آنچه دانستهايم گواهى نمىدهيم كه ما داناى غيب نيستيم از دهكده اى كه در آن بودهايم و كاروانى كه با آن آمدهايم بپرس كه ما راست مىگوئيم . گفت ( چنين نيست ) بلكه ضميرهايتان كارى ( بزرگ ) را به شما نيكو وا نمود . صبرى نيكو بايد شايد خدا همه را به من باز آرد كه او داناى فرزانه است و روى از آنها بگردانيد و گفت اى دريغ از يوسف و ديدگانش از غم سپيد شد و از غم آكنده بود . در روايت هست كه از حسن پرسيدند شوق يعقوب به فرزندش چگونه بود گفت : « چون شوق هفتاد زن فرزند مرده بود . »
--> [ 1 ] يوسف 78 [ 2 ] يوسف 79 تا 84